تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار (2)
 

( سر نیزه شکسته )

با آنکه مدیدی است به عللی که افتد و دانی از تماشای کانالهای لوس آنجلسی محروم و از مشاهده طنازان انقلابی ( !! ) معذورم ، اما هنوز گاهی در محاوره با رفیقی می شنوم که اوضاع این حضرات به چه حکایتی است و با چه صرفه ای به سودای نظرات مالیخولیایی خویش اشتغال دارند . مثلا اینکه فلان عموی کراواتی ، فلان نسخه آتشین را برای انجام انقلابی فوتی و فوری پیچیده و یا فلان عیاره سرخاب زده ، سروده ای پر آه و آخ در ولای جایی به اسم وطن نالیده و هکذا ...

مثلا همین یکی دو دقیقه پیش دوستی تلفن کرد و با تلمیح خبرم کرد که چه نشسته ای که تیمسار روحانی میخواهد با 30 میلیون دلار در ایران انقلاب کند و حکومت براندازد .!!

 

واقعآ می بینید کار سیاست در این مرز پرگهر(!!) به چه خنسی خورده و چطور عده ای رجاله مفلوک ، مردم را به سخره گرفته اند که چنین به ساحت اش جسارت میکنند ودر فراخنای میدانی بی سوار ، ترکتازی مینمایند و اشتلم میگویند ؟

 کسی نیست از این ژنرال بی خایه سئوال کند که حضرت ، اگر شما درد وطن داشتی چرا دو ماه پیش از بهمن 57 از دست مردم فرار کردی و به آن مزبله رفتی ؟ چرا در مسیر این گریز ، زن و فرزند را فروختی و با آن جامه دان قهوه ای رنگ که آرم ارتش بر آن منقوش بود بمحض ورود به فرودگاه اورلی پاریس همچون سگان بی صاحب ، مراتب دستبوسی به ارباب خارجی ابراز کردی تا پناهت بدهد و لقمه ای نان جلوت بیندازد ؟

..... بگویم از آنچه در آن سالهای دور انجام دادی ؟ و اینکه چطور حاضر شدی برای کسب چند سکه بیشتر ، به فروش آدمهای وطنپرستی که دست حکومت به آنها نمی رسید بپردازی ؟ سروان اکبری ، ملایی ها ،سرگرد عاطفی و شبکه افسران پیام در ایران را چه کسی به همین حکومت فروخت و باعث دستگیری آنها شد ؟ آیا این شما نبودی که تا اواخر دهه 80 ، هم از آخور میخوردی وهم از توبره جمهوری اسلامی ؟ آیا این شما نبودی که وقاحت را به جایی رساندی که حتی امنیت خارجی همین حکومت هم ناچارا شما را پس زد و مجبور شدی از فرانسه نقل مکان کنی و کار دنائت را تا آنجا کشیدی که این قلم شرم میکند از افشای آن و مصائبی که برای ارضائ حس قدرت طلبی بر سر جماعت ایرانی آوردی .

حضرت تیمسار ، شما یک میکروب شناخته شده هستید که هرگز نخواهد توانست ارگانیزم جنبش اجتماعی ایران را عفونی کند حتی اگر جانور شناسان آمریکایی با تزریق آمپول تقویتی 30 میلیونی شما را دوپینگ نمایند. زیرا دیری است این جنبش از خون پاک جوانان جان بر کف اش تغذیه می کند و میکروب هایی نظبر شما را از جهاز هاضمه اش دفع کرده است .

 

باری .... گذشتۀ شما چون سرنیزۀ شکسته ای است که فقط باید روی آن بنشینید و زیاد هم جم نخورید والا چیزی از پس یقه تان بیرون خواهد زد دیدنی و تماشایی .... شکر مسموم به حلق خلق نریزید که آن وقت این قلم مجبور خواهد شد کشک و پشم شما را به هم ساید و از این چند تخته پاره دوباره یک درخت بسازد به ارتفاع خیانت هایتان به این کشور...... حوادث پاریس هنوز هم قابل خوانش است و طالب خود را دارد.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 14:35 |
 

( نامه کروبی به هاشمی ) !!

 

مهاتما گاندی بر وابسته نگاهداشتن ( وسیله و هدف ) پافشاری داشت . میگفت : روش ناپاک ،هدف را ولو شریف هم که باشد آلوده میکند ... و در این اصل تردیدی نیست زیرا قدم اول ، سنگ اول است که ( گر نهد معمار کج – تا ثریا میرود دیوار کج ) .

 

نامه آقای شیخ کروبی به هاشمی را نیز در حدود همین سنگ کج یافتم . کروبی میخواهد سطح اعتراضات مردم را مقید به تطهیر و پاکی خود نماید و بر آبروی رفته خود در سی سال گذشته جا خالی دهد .

می پرسم : مگر در دهه 60 که آنهمه فجایع حادث شد و دستگاه سرکوب به صغیر و کبیر ثلمه زد همین جناب کروبی رخت حکومت به تن نداشت ؟ مگر یار حمام و گلستان نبود ، و مثله شدن جوانان در زندانهای بوی ناک نظام را به بالا رفتن شمشیر امام عصر توجیه نمی کرد ؟ مگر در طبقه هفدهم بنیاد شهید اطاق تعزیر و شکنجه و دار و درفش درست نکرد ؟ مگر با دست خود دندان زندانی نکشید و با نعلین بر دهان آنکس که حق میگفت نکوفت ؟ مگر میتوان داستان ریاستش بر مجلس را در ذهن ورق زد و ندید چگونه دهان نمایندگان مردم که از فجایع زندانها خبر آورده بودند رابهم دوخت و همه را دروغگو خطاب کرد ؟

یا مگر هاشمی ، همانی نیست که به اشارت ابرویی دستور قتل قاسملو ها ، سیرجانی ها وصد ها انسان دیگر را صادر کرد و با نشاندن جلادی چون سعید امامی در مصدر امنیت کشور ، دستور سلاخی فروهر ها را ابلاغ کرد ؟ مگر وقتی بر ترک استر قدرت سوار بود در مقابل اعتراض نمایندگان نسبت به دستگیری و شکنجه آن پیرمرد ( سحابی ) ، با تفخر نگفت : روی اش زیاد شده بود ، دادیم کم کنند .

خب حالا چه شده که حضرات شیخین احساس مردمی گرفته اند و از وقایع کهریزک چنان به فغان آمده اند که پنداری برای اولین بار است از شکنجه زندانی با خبر میشوند !! .... چرا این جماعت می پندارند که مردم فراموشکاراند و ایشان میتوانند همچنان با سرودن و نوشتن این خزعبلات که فقط بدرد چند نوکر شاش کف کرده پیزوری و چند رسانه پنج زاری میخورد ، ایز به گربه گم کنند ؟

 

باری ، فاش میگویم : ... سر و ته کرباس این حضرات یکی است و ننگ گذشته شان با این رنگها پاک نخواهد شد . رنگها را رازی است که مینمایند . نشان میدهند . تکه ابر هایی این چنین هرگز جلودار آفتاب نخواهد بود . مردم با آفتاب دوستی دیرینه دارند و ماندگاری هیچ ابری را باور نخواهند کرد . این گرگهای دریده حتی اگر به پوست میش هم بروند ویا چون طرفه عیاران به شولای درویش ، هیچ فرقی نمیکند ، که بازی آدمهای دو کاره به پایان خود نزدیک شده است

. ... پس لطفآ مردم را با خاورانی ها ، با شکنجه شدگان اوین و کهریزک و دیزل آباد و عادل آباد و صد ها آبادی مخروب ( !! ) دیگر تنها بگذارید . آنها داد خویش را با خشمشان خواهند گرفت و نه با دادخواست جلادانی که هنوز از نوک خنجر هاشان خون خلق چکه میکند ....

 

طرفه آنکه ، بهتر است آن لبخند تزویر را از چهره برگیرید که حلوای شما زقومی بیش نیست .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 14:41 |
 

( جناب طبرزدی بعید بود ، بعید ... ) !!!

 

در حکایتی خواندم : دو کس بر سر تصاحب تکه زمینی تعارض داشتند و هر روز بر سر و فرق هم می زدند . رندی آنها را سفارش کرد به نزد عالمی روند تا میانشان قضاوت کند و صاحب حق را معلوم نماید . قبول کردند .... پس عالمی یافتند و گفتند : آی اخی . حال ما چون است . چه می گویی ؟

مرد عالم بر آن زمین حاضر گشت و برای دقیقه ای گوش بر زمین خواباند و چون بر خاست ایشان را خطاب کرد و گفت : .... اما این زمین چیز دیگری می گوید ، می گوید هر دوی شما متعلق به او هستید .!!

 

حالا حکایت جنبش مردمی ایران است که در پی سال ها جانفشانی به امروز رسیده و همچنان محجوب و وارسته به جلو گام می زند . گاهی زیر درختی و برای کوتاه مدتی می نشیند تا یاران برسند و گاهی نیز مثل حوادث دو ماه قبل شتاب می گیرد . اما به هر حال پویا و رونده است . چونانکه سی سال است بر همین سیاق رفته و خطر ها از سر گذرانده است . نه کشتار دهه شصت ماهیت اش را تغییر داده و نه بازی هاشمی و خاتمی توانسته او را به اشتباه بیندازد و هوس رفتن را از گام هایش ساقط کند .

 

با این همه ، اما نمی دانم چرا هنوز عده ای سعی می کنند با کور بینی و دو هوایی ، بر این واقعیت ملموس ، ستر گندخواری و بی صداقتی گسترده و وزن جنبش حاضر را به اندازۀ وزن خود سبک نمایند .

 

باری ، کار تا آنجا ذلیل شده که جناب طبرزدی ، دبیر کل جبهه دمکراتیک ایران نیز گویا به تضرع از سران اصلاحات خواهش کرده ( !! ) که اجازه فرمایند سایر گروههای سیاسی نیز در کنارشان حاضر شده ، عکس یادگاری بگیرند برای روز مبادا . و حتی در مصاحبه با (tishk ( به چنان والزاریاتی گرفتار آمده که فرموده :( چه اشکالی دارد با اصلاح طلبان جمع شویم و ضمن دعوت از سران رژیم ، از آنها بخواهیم یکدلی و یک زبانی کنند تا پروسه تغییرات در درون رژیم سهل تر گردد ) !!

 

البته این تنها طبرزدی نیست که غایت آمال جنبش را تا بدین حد حقیر شمرده و تصورش شده که خواست تودۀ مردم ، آن هم پس از سی سال جنگ و گریز ، در پایین و بالا شدن احمدی نژاد و میرحسین مستقر است ، و چون چنین اتفاق افتد همه مشکلات حل شده و کار به سامان خواهد رسید .... بلکه حتی شنیدم که همین لفظ ابتر ، لقلقه زبان دیگرانی چون دکتر محیط ( چپ ) و آن الباقی اباطیل اصلاح طلب خارج نشین هم شده که دانه دیده اما از دام غافل اند و چنان به رویا غنوده اند که حتی شیخ کروبی دو دوزه باز و سپاس گوی شاه و رژیم حاضر را در مجلد یک ( عنصر انقلابی ) جلد کرده و بر آن سجده می کنند.

باری ، متاسفانه باز هم بوی پول می آید . بوی مقام و منصب می آید . بوی کثافت می آید . بوی باند بازی و تحمیق می آید .... عده ای می خواهند با پیش اندازی خود دوباره همان بلایی را بر سر جنبش بیاورند که در بهمن 57 ، فتوکپی آنها بر سر جنبش آورد ..... رسیدند . سوار شدند و تاختند تا سی سال .

 

اما دلخوش داریم که جنبش انقلابی ایران مُدرک است و سره از ناسره می شناسد . این چارچوب های پیزوری هم اقناعش نمی کند . ساختار می شکند ، چنانکه تاکنون شکسته است . و به چنین رهبران حقنه شده هم وقعی نمی گذارد که رهبران واقعی جنبش در میان مردمند ، در کنار دستشان . با آنها فریاد می زنند و با آنها خون می دهند .... الباقی خوارجند و خاشاک دم جارو .... مبارزۀ مردم به جایی رسیده که اهل قدم می خواهند و نه اهل حرف و نصَح .

 

نه آقا ..... اگر قرار است مردم سدی و سنگی را بشکنند آنرا با سر خود خواهند شکست نه با نیشگون و شکلات این اهل غمزه .

 

از زبان عوام می نویسم ، می گویند : نه ژیان برای آدم ماشین می شود و نه این حضرات برای جنبش حاضر ، انقلابی .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:35 |
 

 

(تصویر روز هفتم)

 

 کس نتواند گرفت دامن دولت به زور

کوشش بی فایده است وسمه بر ابروی کور

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 19:49 |
 

 

(بهارستان)!!

 

گویا امروز جمعی از مردم تهران درمیدان بهارستان گرد آمده بودند تا دوباره همان خواسته ای را تکرار کنند که اجدادشان در 103 سال پیش با امیر بهادر مطرح کرده بود .

گیرم که این بار امیر بهادر قجری شده باشد احمدی نژاد اسلامی ، وآن شاه پدر سوخته ( !! ) هم رفته باشد لای دست پدرش ، و سلطان دیگری در کار آمده باشد ، اما حرف همان است که نقل تاریخ مانده ......بخوانید :

 

« معروف است که در انقلاب مشروطیت وقتی جمعی از مشروطه خواهان به امیر بهادر مراجعه کرده بودند گفته بود : - شما چه می خواهید ؟

مردم گفته بودند : مجلس ملی وعدالت خانه .

 امیر بهادر گفته بود : که چه بشود ؟

گفته بودند: برای اینکه شاه تنها سلطنت کند واین مجلس ودولت مبعوث رعیت باشد که مسئولیت به عهده گیرد .

امیر بهادر گفت : نه ، این نمی شود .... تا حالا سی کرور رعیت بود ویک نفر شاه که ما از او اطاعت می کردیم ، حالا شما می گوید یک نفر رعیت باشد وسی کرور شاه ؟  ما که از عهده بر نمی آییم » .

 

باری ، تاریخ تکرار می شود ..... و تمام داستان همین است .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 17:48 |
 

 

( گفتنی ها ) !!!

 

آن روز که کار خویش ز ابروی جانان گشادم و نوشتم که کلاه اصلاح طلبان پشم ندارد ، بر من بسی کمان ملامت کشیدند که دگمی ، معنای اتفاق را نمیدانی ، که نگاهت به جنبش احول است ، که کینه کشی در ذات تو الینه شده و الآاخر ....

اما امروز که انواع ابطحی و آن پیزوری های دیگر سیفون اصلاحات را در مقابل چشم میلیون ها هموطن کشیدند و حتی سٌید شان را تا حد یک خائن تابلو کردند ، راه بر این قلم گشوده ماند تا در کمال تواضع بنویسد : بفرما .....حالا بیلاخ !!

 

و معتقدم که این تازه اول عشق است .....بگذارقلمتراش حکومت به بند تنبان احمدی نژاد سفت شود ، آنوقت خواهید دید که همین میر حسین و آن عالیجناب دیگر ، چنان بلبل دستان شده و به صوت جلی ، به غلط کردن خواهند افتاد که کافر نبیند و نشنود ( !! ). - که این رسم بی مایگان است -

 

اما دریغ ، که این وسط ماند مقداری شعار متبرک !!! ومردمانی که به دریا نرسیده لخت شدند و در جوی حقیری که به مرداب اصلاحات میریخت شیرجه زدند شاید دُر غلتانی بیابند که نیافتند و روزشان شد شب تار ، و شب شان نشستن پای بی بی سی لکنته و آه کشیدن بر آرزو های بر باد رفته و ذ ُل زدن بر وسمه و ماله فلان نشمه ام آی 6 که در میان پودر و سرخاب  ( ایورشه ) با لبخندی نزدیک به تمسخر ، به آنها خبر پیروزیشان را می دهد !!!... و دایم هم میدهد .

 

نیز خبرتان کنم که در این سه ماه گرچه به ( قراری ) که افتد و دانی ، دستم زیر سنگ ماند و قلم شکست تا  بلکه ( ضامن ) پنجاه میلیونی به دردسر نیفتد ، اما همین خلوت ، به نوشتن مصحفی ختم شد که اوراد و آیات بازی اخیر در آن ضبط آمد . نکته به نکته و مو به مو ..... اگر عمری باقی بود در همین یکی دو روز به حوصله تان سنجاقش خواهم کرد . از اتاق فکر و شبح های پشت پرده بگیر و بیا تا هاشمی و خطی روی مدار گرینویپچ و الباقی اسباب تحمیق امت شریف .....

 

فعلاً شب بخیر.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 19:35 |

 

( طرح های عملیاتی آماده شد ) !!

 

طرح عملیاتی ستاد اصلاح طلبان :

مسئول قرار گاه تاکتیکی :  آمریکای جنایتکار

مسئول آتش تهیه          : bbc

محل قرار گاه               : مجمع تشخیص مصلحت

معبر زن                     :  کروبی – میر حسین

ترکش گیر                  :  فائزه

آنتن                          :  هاشمی رفسنجانی

تاکتیک                      :  هر نفر یک ستاد ، هر دو نفر یک ماهواره

شعار عملیات              :  شیر سماور ... هوشنگ مرادی

رمز عملیات               :  رای ما را پس بده

 

طرح عملیاتی ستاد اصولگرایان :

مسئول قرار گاه تاکتیکی :  حسین صافکار

مسئول آتش تهیه          :  لباس شخصی ها

محل قرار گاه               :  قهوه خانه قنبر

معبر زن                     :  عباس قوزی

ترکش گیر                   :  گارد ویژه

آنتن                           :  محمد خاتمی

تاکتیک                       :  هر نفر یک گلوله ، هر دو نفر یک خمپاره

شعار عملیات               :  بیونانوتکنولوژی حق مسلم ماست

رمز عملیات                :  دست ها بالا ، والا حرکت نکن

شعار همگانی : مرگ بر صدام یزید کافر

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 17:28 |
 

( در حراجی سلایق ) !!

 

در مثنوی مولوی قصه ای است که همه آنرا خوانده ایم . داستان آن چهار کس که دًًرًمی به ایشان داده شد ، و بدین مشروح :

 

((چار کس را داد مردی یک دًرم / آن یکی گفتا به انگوری دهم / آن یکی دیگر عرب بُد گفت :لا / من عنب خواهم نه انگور ای دغا / آن یکی ترکی بگفت واین بنُم / من نمیخواهم عنب ، خواهم ازوم / آن دگر رومی بگفت این قیل را / ترک کن خواهیم اسرافیل را / در تنازع مشت ها بر هم زدند / چون ز سرًٌَُِ نامها غافل بُدند / مشت بر هم میزدند از ابلهی / پر بدند از جهل و از دانش تهی / ))

 

و.... این صورتی است از مناقشه موجود در جامعه امروز ما ، که هر دو سوی ماجرا، متعصبانه عنب و انگور خویش میخواهند و چون (سّر نامها ) نمیدانند ، پندار به مفاهیم نمی کشند  .

می پرسم : آیا هدف از این همه قیل و قال ، اینهمه یقه درانی ، پیروزی موسوی است ؟ ابطال انتخابات و پایین کشیدن احمدی نژاد از مسند قدرت است ؟ آیا همه فقط بدنبال عنب و انگوری هستند که اگر بفرض محال،حکومت آنرا داد ، گویی مردم به خواسته رسیده اند ؟

می پرسم : مگر آن چند سال قبل که خاتمی 20 میلیون رای آورد و هشت سال بر استر قدرت سواری کرد ، با این چند سالی که احمدی نژاد مردم را خس و خاشاک و مخالفانش را بزغاله دانست تفاوتی داشت ؟ مگر جز این بود که در نهایت ، ترجمان هر دو نام یک معنا یافت ؟

 

بهرحال ، من باور دیگری دارم و از این داستان حکایتی دیگر .... بنظر من نقار حاضر ، نه در شکل و اشکال ، که در محتوا ، آن ( درمی ) است که جامعه ایران سالهاست در فقد آن سر بدرون کشید و چون به فرصتی اینچنین رسید ، حالا عق اش کرد به دستمال حکومت و به هر چه سبز و سفید و سیاهی است .... همان درمی که موسوی و هاشمی و خاتمی و این آخری ، سالها راه بر درز آن بستند و به تزویر بر آن پرده انداختند تا به چشم و کار خلایق نیاید ......

سخن از آن محتوایی است که خاورانی ها در ولایش سوختند . که ریشه هایش رویید تا اوین ، همان که گاهی به اشارت ابروی اجنبی ، کراواتی به گردنش بستند و به خواری بر سفره جیره خواری نشاندند . همان که حتی به شمایل یک ققنوس مفنگی ، علم و کتلی به دستش دادند تا بر قبیله چپ فضله اندازد . و نهایتآ همان که امروز به مشنگی و خوش بحالی ، لقلقه زبان ( رضا کوتوله ) ها شده و قرار است به زودی و زوری به ملت حقنه شود .!!!

 

باری ، اگر ملاحت و نرمی کلام مولانا را در آستین داشتم ، به آن فارس و ترک و آن هموطنی که از این سوی شهر تا آن سو ( ویله کشی ) میکشد پیام میدادم که این صور بگذار تا وقت دگر .... و بدنبال ( سر نامی ) باش که جانمایه توست . چنانکه بر جانِ ِ در گذشتگان تو بود و بر آیندگان تو نیز همین خواهد بود .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 15:40 |


Powered By
BLOGFA.COM