اکبر گنجی به روایت این قلم
( از سری مقالات هیبت های نانجیب – 2 )

اکبر گیج !!
صفحات تاریخ ایران متأسفانه مشحون از عملکرد رجاله هایی است که به زور قمه و قداره حکومت بردند و حکومت آوردند. تاج از سر این برداشتند و بر سر دیگری نهادند.
در نیم قرن اخیر دیدیم که چگونه شعبان بی مخ ها و رمضان یخی ها در فروکاست حکومت مردمی دکتر مصدق، دوباره شاه پهلوی را بر کشیدند و همپای (میر اشرافی) به رادیو تهران برده شدند تا در خوابزدگی این ملت بدبخت، بشارت دهند که کودتا پیروز شد و دکتر مصدق دستگیر گردید.
نمونه های بسیاری را می توانم بعنوان شاهد مثال بیاورم از این گسل های تاریخی که تا دیری دل پریشان ملت را رنگ گریه زد و غرور سر به زیر آنها را به سکوت واداشت.
اما، گویی همچنان ملت درس نمی گیرد و انفجار آن همه خاطره بد در او اثر نمی کند.
هنوز هم می توان با شعار (بهار) آنها را تا زمستان برد و فراشانی با تیغ آخته بر سرشان نشاند تا التیام دردهای کهنه مکرر شود... هنوز هم می توان دغلکانی در هیبت و هیأت فدائیان راه آزادی به منظرشان آورد و انتهای عطش ناک آرزوهایشان را به چهار کلامِ بی بته آبیاری کرد.
و این ستمی است که بر ملت ما رفت و همچنان می رود...
در پنجاه سال گذشته اما، به سبب فراهم آمدن بسیاری از لوازم، نوع بازی قدرتها با مردم ایران تغییر کرد. حالا ارباب خارجی در امتداد امیال جهان خوارگی خود لازم دید که آن تیغ از دست شعبان ها بگیرد، آنها را کراواتی کند و در اعوجاج ادبیات جدید قدرت، گاهی قلم به دستشان دهد و بعنوان پیاده نظام استعمار نو از آنها بهره برد و بجای اشغال خاک ممالک تحت سلطه و زمین گیری، ملتها را (زمین گیر) نماید.
این قلم ظرف چندین و چند سال گذشته تا چرخید، بدنبال رو نمایی همین جریانات و عناصر بود. کسانی که در مسیر حرکت رو به جلوی خلق، چون تابلوهای عوضی به زمین زده شدند تا راه به بیراه برند و نگذارند حقیقت (آنگونه که هست) در چشم آنان جلوه آید.
در پست قبلی از همین وبلاگ نوشتم که انتخابات اخیر ایران، صفحه دیگری از توهم اینگونه بازیگران بود. نوشتم که انتخابات در واقع گرفتن جام از دست مغبچه گان مستوری بود که به اسم روشنفکر راه افتادند تا بر خورشید پرده کشند و سموری نمایند در این شب ظلمانی.
امروز و در زیر پوست جریانهای راست و چپ، سنتی و مدرن و در پوشش فرانوگرایان انتقادی چه بسیارند اینگونه اباطیل نقابدار که با در انداختن نزاعی مصنوعی در پهنه و جغرافیای قدرت می کوشند باز آب رفته به جوی باز گردانند، جوی حقیری که فقط ارباب خارجی توان بازیافتن گوهر مراد از گل و لای آن را دارد.
بنده قصد دفاع از این گروه یا آن گروه را ندارم. وضعم با حکومت هم مشخص است و نیاز به تکرار ندارد اما معتقدم نباید گذاشت مردم در این کوربینی تاریخی باز به انحراف برده شوند تا دوباره به چشم ساده بین آنها تیری فرود آید.
نکته قابل ذکر این است که مسلماً برای ورود به چنین مبحثی لازم بود ابتداً به باستان شناسی جریان های دود زده پرداخته و مسایل را از سر منشاء چگونگی حضور و حدوث آنها واکاوی نمایم اما بلحاظ حوصله تنگ این وبلاگ و شما ناچارم بجای اتخاذ یک روش تحلیل، تنها به ذکر مصادیق جریانات مذکور پرداخته تا بدانید که آزادی خواهان دروغین امروز، که و چه هستند و در پشت پرده آنها چه می گذرد.
1- اکبر گنجی
اکبر گنجی هنوز خیلی جوان بود که انقلاب به پیروزی رسید. او که متولد یازدهم بهمن 1328 در کوی سیزده آبان شهر ری است دوران کودکی خود را در حالی سپری نمود که همه جای شهر ری بوی فقر و فلاکت می داد و بغض پنجره ی کومه هایش فریاد رهایی می کشید. اکبر گنجی وقتی همپای مردم به خیابان رفت تا به شیشه سلطنت سنگ بزند فقط 19 سال داشت و تا چند روزی پیش تر، اصلا نمی دانست خاموشی کوچه های شهر بدان سبب است که فانوس را به مهمانی برده اند. در آن دوران و در محلاتی مثل شهر ری، رسمی میان نوجوانان مرسوم بود که همسالان را به اسمی مسمی می کردند کمااینکه به زودی و در محاوره های بچه گانه، آقای گنجی به (اکبر گیج) شهره و مسمی شد. همپالکی های اکبر گنجی البته برای این نامگذاری دلایلی هم داشتند. می گفتند هرگز نمی داند چه می خواهد و مسئولیتی در قبال اعمالش قایل نیست. شاید برای همین بود که اکبر گنجی به زودی از صفحه ی کوچه و محله راه برید و خود را در کنف حمایت خادم مسجد محله (حاج محمد عبدالهی) قرار داد... فعالیت آقای گنجی در آن دوران خلاصه می شد به اینکه هر عصر و قبل از نماز مغرب، به گوشه خلوت مسجد رفته و لیست اسامی همسالانی که پشت سر حاج محمد حرفهای بدی(!!) می زدند را به او برساند.
انقلاب که پیروز شد، حاج محمد عبدالهی برای خودش کسی شد انگار و همین امر باعث گردید تا (اکبر گیج) زیر سایه این خادم مسجد اسم و رسمی بیابد و از (اکبر گیج) تا (اکبر ِ حاجی محمد) عروج نماید!!
در واقع مسجد محل، پایگاهی شد برای اینکه گنجی با خیلی از افراد با نفوذ شهر ری آشنا شود. شده بود دست راست خادم مسجد که او هم همه کاره حجت الاسلام غیوری بود و طرفِ حساب انقلابیون پایتخت در شهر ری.
کمیته های انقلاب که تازه شکل گرفته بود مورد توجه گنجی قرار گرفت، پس به سفارش حاج محمد به کمیته مرکزی شهر ری راه یافت و از آنجا جهید به کمیته انقلاب جنوب تهران که توسط شخصی به نام (افتخاری) اداره می شد. افتخاری که سالها بعد (دهه 80) بعلت ارتکاب چند قتل و سوء استفاده مالی به بند سیاسی زندان اوین آورده شده بود زندگی عجیبی داشت و در زندان برایم از روزهایی تعریف کرد که اکبر گنجی بعنوان یکی از عوامل تحت امرش در کمیته مشغول کار بود. میگفت (( گنجی از همان ابتدا خیلی تند بود و با مردم رفتار ناشایستی داشت. بطوریکه هرکس به تیغ او گرفتار می آمد رهایی اش ممکن نبود.)). افتخاری قصه های عجیب دیگری از سرگذشت کسانی گفت که گنجی در سمت یک کمیته چی انقلابی تیر خلاص در مغز آنها چکانده بود. او وقتی از دار زدن فرخ رو پارسا و پری بلنده در میدان قزوین تهران که حیطه مسئولیت وی بود سخن می گفت بیاد می آورد که آقای گنجی چه شور و شعفی برای بالا کشیدن طناب آنها نشان می داد. البته آقای افتخاری داستانهای باور نکردنی بیشتری هم برایم تعریف کرد و مدعی بود که او و اعضاء تیم تحت امرش (از جمله اکبر گنجی) در همان سالهای اول انقلاب چه انسان هایی را بنام ضد انقلاب از هستی ساقط کردند. داستانهایی که شنیدن هر کدام مو بر تن انسان راست می کند.
همزمانی زندان افتخاری و اکبر گنجی (سال 1383) فرصتی شد تا بنده نیز مثل هر زندانی دیگری در رفتار متقابل این دو نفر دقت نمایم. هنوز هم گویی اکبر گنجی خود را مرید و نوچه افتخاری می دید. با آنکه اکبر گنجی هرگز به بند سیاسی اسیر نشد و به شرحی که متعاقباً می خوانید در اتاق مجهزی (بند مالی) نگهداری می شد اما مرتباً از همان فاصله، رئیس و مسئول سابق خود را می نواخت و همه نوع امکانات (از جمله تهیه مواد مخدر مورد مصرف افتخاری در زندان) را از طریق دوستانش فراهم می نمود. خود شاهدم که افتخاری هرگز اکبر گنجی را به نام صدا نکرد بلکه هنوز هم به او (اکبر گیج) می گفت حتی در حضور سایر زندانیان . نامی که از دوره نوجوانی بر آقای گنجی مانده بود... بگذریم. (زندگی آقای افتخاری و علت دستگیریش را در جای دیگری آورده ام).
به هر حال اکبر گنجی از سوراخ کمیته انقلاب و در سال 61 به سپاه تهران پیوست و به واحد (ایدئولوژی) سپاه تهران رفت. هجوم انواع و اقسام بولتن ها و خبرهایی که به این واحد می رسید باعث آمد تا هر روز بر داده های اطلاعاتی اکبر گنجی افزوده شده و او را با خطوط سیاسی آشناتر نماید.
تئوری های اکبر گنجی که کم کم در بولتن مخصوص سپاه تهران درج شد نشانگر نگاه جوانی بود که همه چیز را در افراط گری محض می دید. در تحلیلی راجع به وضع سازمان مجاهدین در آن ایام مدعی شد که (باید همه زندانیان این سازمان را در یک اقدام انقلابی و در برابر چشم خانواده هایشان اعدام کرد تا ریشه ی فتنه برای همیشه خشکیده شود.) (بولتن سپاه تهران شماره 22 ص 16 و 17).
جسارتی که اکبر گنجی از درج مقالاتش در بولتن سپاه حاصل آورد او را به کژاهه دیگری برد. تصورش شد که می توان در پناه پرخاش قلم، بقیه مسیر پیشرفت را پیمود و به نقطه بالاتر پرید. کمااینکه طی یک سخنرانی در سپاه تهران (سال 1362) و در پی آزادسازی خرمشهر، مستقیماً محسن رضایی و رفیقدوست فرماندهان وقت سپاه را به باد انتقاد گرفت و خواستار اخراج آنها گردید. او برعکس آنچه امروز مدعی است گفته بود : (فرماندهان سپاه دستور امام را به سخره گرفته اند و فرمان جنگ جنگ تا پیروزی را عمداً به مسامحه برگزار می نمایند. آنها لیاقت فرماندهی فرزندان امام را ندارند)... اگر سفارش آیت الله منتظری و دخالت آیت الله غیوری نبود چه بسا که این تند گویی آن هم نسبت به بالاترین رده های فرماندهی سپاه برایش دردسرهایی به وجود می آورد اما به هرحال همه چیز ختم به خیر شد و فقط باعث اخراجش از سپاه گردید.
اکبر گنجی به سالی کوشید تا با عذر خواهی از تندروی مذکور دوباره به سپاه باز گردد. اما فرماندهی سپاه هرگز با این درخواست موافقت نکرد. او در یکی از تعذرنامه هایش خطاب به محسن رضایی نوشته است (...از شما خواستارم که عذر این برادر کوچک خود را ببخشانید زیرا بزرگوار هستید. من فرزند انقلاب هستم مرا بی آبرو نکنید) . سند در پیوست است.{*}
کمک سعید حجاریان که در نخست وزیری مسئول معاونت اطلاعات بود و سفارش میرحسین موسوی به وزیر امور خارجه وقت، فرصت دیگری برای اکبر گنجی فراهم آورد. گنجی چمدان بست و شد رابط فرهنگی سفارت ایران در ترکیه.
تا اینجا اکبر گنجی به هر کس که می رسید از ناله هایش در فرو خفت ارزش های انقلاب امام می سرود و خود را چنان نمایش می داد که گویی گوسفندی است آماده ذبح در مسلخ انقلاب.
انقیاد او به سعید حجاریان که در طمع ( وزارت اطلاعات ) داشت از پوستین نخست وزیری لباس صدارت می دوخت چندان عمیق شد تا پای نظرات دکتر سروش که مصدر فکری قوم حجاریان و نواندیشان مذهبی بود او را نیز بنشانند.
گنجی در همین سالها بود که آموخت چگونه می توان با پرونده سازی برای مصادر امور، خود را به مرکز قدرت نزدیک نمود. داشتن اطلاعات وسیع از زندگی مسئولین دولتی که توسط نهاد اطلاعات نخست وزیری ( وقت ) جمع آوری می شد از نظر گنجی بهترین ابزار برای نسق گیری و پیشرفت محسوب می گردید.
پایان نخست وزیری میرحسین موسوی و نصب هاشمی به ریاست جمهوری، اوضاع حجاریان وتیم او به هم ریخت. گنجی که نمی توانست آرزوهایش را بر باد رفته ببیند، چندباری کوشید وزن خود را در ترازوی وزیر جدید اطلاعات به نمایش بگذارد. حتی برخی اطلاعات راجع به فعالیت گروه های سیاسی کشور را هم بعنوان تحفه برای دستگاه فرستاد تا از ایشان اجازه ضمنی گرفت که به عنوان عنصری وابسته به وزارت، به عرصه مطبوعات ورود نماید. این همکاری تا سالها ادامه یافت و گنجی، منتقد آزادی خواه امروزی، محرمعلی خان مطبوعات شد که نقابی هم بر چهره داشت. یادش بخیر مرحوم گلشیری که بمناسبت همین نحوه عمل گنجی، به شوخی او را (زورو) خطاب می کرد و به شدت همه نویسندگان و احرار را از او تبری می داد. درباره این دوران از زندگی اکبر گنجی البته نه بنده، بلکه کسانی مثل فرج سرکوهی باید شهادت بدهند که روزی در اوان گرفتاری معروف ایشان، سعید امامی معاونت امنیت داخلی وزارت اطلاعات، گزارشی را به او نشان داده و گفته بود: ببین، ما از متکای زیر سر شما هم اطلاع داریم.. . نویسنده آن گزارش کسی نبود جر همین حضرت گنجی که تا برآمدن دولت خاتمی ، متکای زیر سر بسیاری از مطبوعاتی ها بود و خفیه نویسی کرد.
انتخابات خرداد 1376 و داستان ورود سید محمد خاتمی به عرصه ی انتخابات، حوادثی را پیش آورد تا بند ناف اکبر گنجی از وزارت اطلاعات بریده شود. سعید حجاریان دوباره به کار چرخانی افتاده بود و لذا فرصت دیگری برای گنجی مغتنم شد. چفت شدن دوباره این دو عنصر، بالاخره فضایی را گشود که اکبر گنجی بتواند اطلاعاتی را که در طول همکاری با وزارت بدست آورده بود بیرون ریزد.
بحث قتل های زنجیره ای که آقای گنجی زمانی خود یکی از عوامل دست چندم و فراهم آورنده اطلاعات قربانیان آن بود، تیم سعید امامی را به جای نشاند که می توانست عقده های سرخورده گنجی را بگشاید. پس به اشاره حجاریان قلم به آتش کشید و ضمن استفاده از اطلاعاتی که زمانی برای وزارت اطلاعات جمع آوری کرده بود به عنوان مدعی کبریت کشید.
البته سعید امامی پس از دستگیری هرچه فریاد زد که اصلاح طلبان امروزی، خود عواملی از این جریان هستند، مطالب اش زیر داستانهای اکبر گنجی به گوش کسی راه نیافت. نه اینکه خیال کنید می گویم وزارت اطلاعات و یا سعید امامی از این حوادث مبرا بود، خیر... می خواهم درباره چهره دیگری که از پشت بام خیال پردازی های مردم توانسته بود بگریزد و خود مدعی خون مقتولین شود ( آن هم در حالیکه یکی از عواملش بوده ) با شما سخن بگویم.
در جریان افشای قتل های زنجیره ای، نه خاتمی به عمق جریان نیشتر زد و نه هرگز حجاریان خواستار پیگیری جدی امر شد. بلافاصله پس از مرگ سعید امامی و در حالی که همه سرنخ های ماجرا کور شده بود، این گنجی بود که بر اوضاع پرونده محاط شد و راه هر نوع تفکر غیر از آنچه خود القاء می کرد را مسدود کرد. او با سلسله وار کردن داستان قتلها و اجرای عملیات (سوژه تکراری) و دادن اطلاعات قطره چکانی در این مسیر چنان صحنه را می چرخاند که هیچ چیز از دستش در نرود. موضوعی که باعث سردرگمی کلاف قتلها برای همیشه شد.
باری، مقدر چنین شد که جان ده ها مقتول بی گناه ملعبه ی پشت هم اندازی کسی قرار گیرد که از فراز رویای پردازی مردم، حالا قهرمان و ( تابنده نور به تاریکخانه اشباح ) شده بود.
آخرین بیت از غزلنامه عاشقانه گنجی و اصلاح طلبان وقتی سروده شد که سعید حجاریان روی پله های ساختمان بهشت تیر خورد. ضارب سعید عسگر بود. متولد 1359، مقیم شهر ری و دانشجوی ترم دوم مهندسی شیمی دانشگاه آزاد واحد جنوب. او که معمولاً حضوری فعال در مراسم مذهبی هفتگی دعا در حرم شاه عبدالعظیم داشت فردی به شدت افراطی و تأثیرپذیر بود. شاید بر اثر همین دیدگاه و مواضع افراطی بود که او را از مسجد علی ابن ابیطالب شهر ری طرد کردند و او توانست با استفاده از امکاناتی که در اختیارش گذاشته می شد جلساتی را برای بحث و گفتگوهای سیاسی تشکیل دهد. مرکزی که سعید عسگر را هدایت می کرد (مکتب الازهرای) شهر ری بود.
مکتب الازهرا و ارتباط آن با اکبر گنجی اگرچه مغفول ماند اما به هر حال آنقدر پیچیده نبود که سعید حجاریان مجبور شود ضمن عدم شکایت از سعید عسگر و تیم ترور، حتی در دادگاه عوامل مذکور نیز شرکت نکند. (متعاقباً موضوع را مشروح خواهم نمود).{**}
باری، کشته شدن غلامرضا عبدالهی برادر ِ همان محمد عبدالهی خادم مسجد توسط تیم عسگر، و ارتباط چند حادثه دیگر، بند ناف اکبر گنجی و اصلاح طلبان را برید و گنجی شد فرانوگرای انتقادی.
خاتمی دیگر هرگز نامی از گنجی به میان نیاورد و حجاریان نیز جز خنده تحویل نمی داد.
در سوم اردیبهشت 1379، خبری آمد مبنی بر دستگیری اکبر گنجی که پیامد کنفرانس برلین و شرکت گنجی در آن بود. ابتدا سرش زیر تیغ سعید مرتضوی رفت و حکم ده سال حبس و پنج سال تبعید گرفت اما زیر فشار اصحاب قدرت این حکم ابتدا به ششماه و سپس به شش سال تقلیل(!!) یافت. حاصل آنکه قاضی علی بخشی که به قصد نام آوری بر این طعمه نیش زده بود وادار به بازخرید اجباری گردید.
گنجی هم به زندان رفت اما کدام زندان؟
اوین برای گنجی هرگز زندان نبود و زندان نماند. نرسیده یک رستوران برایش تدارک دیدند تا نکند غذای بد بوی زندان موجب سوء هاضمه اش شود. وی که ظاهراً یک زندانی سیاسی بود نه تنها به بند (سیاسی) برده نشد بلکه او را در اتاقی با کلیه امکانات یک زندگی مرفه، بر صدر نشاندند. شاید باورتان نشود اما حکم گنجی در زندان چندان روان بود که نرسیده توانست رئیس زندان اوین را عوض کند. چرا که به او سلام نکرده بود؟!
می دانم باور آنچه می نویسم برایتان سخت است اما من همه زندانیان سیاسی سالهای 84-83 زندان اوین را شاهد می گیرم که گواهی دهند بر صدق این کلمات که اگر کلمه ای خلاف نوشته ام رسوایم کنند. آیا سندی از این محکم تر هم می خواهید؟
باری، وضع اکبر گنجی در بند مالی زندان اوین چنان بود که مثلاً اگر ظهر و بعد از تناول چلوکباب، هوس خواب قیلوله می کرد، زندانیان بند مالی و حتی بندهای دیگر باید سکوت می کردند تا –اکبر شاه- [صفتی که زندانیان به گنجی داده بودند] از خواب نپرد.
در آن دوران، هیچ مسئولی حق ورود بی اجازه به اتاق گنجی را نداشت آنهم در حالی که در طبقه ی پائین بند 7 و در سالن یک که مخصوص زندانیان سیاسی بود صدای پوتین میخ آجین سربازان گارد زندان که وقت و بی وقت بر سر زندانیان می ریختند و به حکم بازرسی آنها را لخت و عبیر می کردند همواره شنیده می شد.
راستی این شاه نشینی برای اکبر گنجی چگونه حاصل آمده بود؟ آیا او واقعاً یک زندانی سیاسی بود یا اربابی که برای استراحت و سرکشی تیول خود به ییلاق آمده بود؟ گنجی در سالهای زندان، هرگاه که هوس کرد به مرخصی رفت. مدت مرخصی اش را خودش تعیین می کرد و جالب اینکه در طول مرخصی بارها و بارها ضمن مصاحبه با مطبوعات و رسانه های خارجی از فشاری که در زندان (سیاسی؟!) بر او می رفت داد و فغان می کرد. او در طول مصاحبه های خود هرگز یادی از زندانیان سیاسی واقعی که در پستوی زندان اوین سینه به تنور زجر می سائیدند نکرد. نامی نبرد تا نکند وزن سیاسی اش دچار نقصان شود. آیا همین برای نشان دادن صفت انسان دوستی او کافی نیست؟ از جالبترین صحنه هایی که از دوران زندانی شدن گنجی بر اذهان زندانیان باقی مانده، یکی همین است که این حضرت دایماً برای به رخ کشیدن هیبت خود در زندان و به هر مناسبتی دستور می داد تا یک وعده غذای تمام زندانیان را از رستوران نایب تهران بیاورند. او می خواست به سایرین بفهماند که دستهای مهربانی شاید نباید سپید باشد (!!) . مخصوصاً که هم اتاق شدن وی با شهرام جزایری که به تأکیدی از خارج از زندان صورت پذیرفته بود هم مزید بر علت شد .
علاوه برای این گشاده دستی ها، داستان اعتصاب غذای ایشان در زندان هم به همین مضحکی است. همین قدر عرض نمایم که صحبت آقای سالارکیا، معاون وقت دادسرای تهران را می پذیرم وقتی در جواب خبرنگاری که از او پرسید: آیا اکبر گنجی در اعتصاب غذا است؟ پاسخ داده بود: ((آقای گنجی مشغول خوردن نخود و کشمش است، بله او مدتی است چلوکباب روزانه اش را بدون نوشابه می خورد))!!
باری.... برای اینکه شما را به اصل موضوع ارجاع دهم این توضیح را لازم می دانم که شروع اعتصاب غذای آقای گنجی درست موقعی اتفاق افتاد که شنید آقای دکتر ناصر زرافشان که بر خلاف او در بند سیاسی نگهداری می شد با طرح چندین خواسته از جمله عدم رسیدگی به بیماری، جدا نمودن زندانیان نظامی از بند سیاسی و ... دست به اعتصاب غذای خشک زده و در حال اغماء است. انعکاس این خبر در رسانه های داخلی و خارجی و مطرح شدن نام دکتر زرافشان حتماً می توانست بر نام اکبر گنجی به عنوان معروفترین زندانی سیاسی سایه بیندازد و او را از کانون توجه دور نماید، لذا اکبر گنجی در یک اقدام تفریحانه و بی علت، اودیسه اعتصاب دروغین خود را پیش انداخت. او متوجه شده بود که گروه های زیادی برای تأیید خواسته های دکتر زرافشان بیانیه داده و حتی پشت درب اوین به برگزاری میتینگ پرداخته اند لذا سعی کرد ابتداً دکتر را وادار به انتشار بیانه ی مشترک نماید که زرافشان نپذیرفت و گفت بر مرکب مرگ تا انجام خواسته اش خواهد تاخت.
ادا و اصول های گنجی پس از شنیدن این پاسخ دندان شکن فزونی یافت. از خارج از زندان قرص هایی برایش رسید که می توانست به آب شدن زودرس چربی هایش کمک نماید بی آنکه قوای دماغی اش آسیب ببیند. (رسول حردانی) یکی از زندانیانی بود که در پایان هر هفته (رای باز) به خارج زندان می رفت و این قرص ها را می آورد.
عکس های گنجی در حالت اعتصاب که گویا جهانی را لرزاند هم به همین مسخرگی تهیه شد. عکسها با دوربین موبایل یکی از رانندگان زندان گرفته شد و هزینه ای که به آن راننده پرداخت شد معادل 50 هزار تومان (سال84) بود. ژست عکس ها را شخص گنجی طراحی می کرد. محل گرفتن عکس ها در اتاقی در اورژانس درمانگاه زندان اوین بود (بیمارستان 48 تخت خوابی اوین- انتهای سالن سمت چپ اتاق آخر). به هر حال، قصد گنجی از این اعتصاب غذا هرگز مبارزه با ظلم نبود بلکه او از هر وسیله ای برای اثر گذاری خود در صحنه سیاسی استفاده می کرد تا از اریکه شهرت دور نیفتد. آیا بس نبود که بعدها و در پس اجرای چنین نمایشاتی او را نلسون ماندلای ایران نامیدند و با اسلاو هاول مقایسه اش نموده و به خاطر چنین مبارزات جانانه (!!) به او جایزه ی قلم طلائی دادند و او را بزرگ مردی نامیدند که زندان ، خانه ی اصلی اوست؟ (!!) و هرگز هم نپرسیدند : جناب آقای گنجی آیا شما زندان سیاسی را ولو یک شب از نزدیک لمس کرده اید؟!
اف بر ما مردم که چقدر بدبخت و ساده اندیش هستیم و چه زود به وسیله ی اهل شعبده گول می خوریم. اف بر ما.
باری، گنجی وقتی با این ترفند از بیمارستان مرخص و متعاقباً آزاد گردید(مگر زندان بود؟) خود را در اوج و در شرایطی دید که جان می داد برای سوء استفاده بعدی. بنابراین پاسپورتش را نو کرد و به خارج از کشور پرید تا آنچه به عنوان یک زندانی سیاسی کشته بود را درو کند.
خروج او از کشور و مماس شدنش با مطامع سیاسی دستگاه های امنیتی غربی، همان فرصتی بود که عنصر جاه طلبی مثل گنجی هرگز نمی توانست از آن بگذرد. نگاهی به لیست وجوهی که این مراکز تحت عناوینی مثل فرهنگی-حقوق بشری در اختیارش قرار دادند نشانی از عمق فاجعه ای می دهد که برای هر ایرانی غیرقابل تحمل است و باورش نمی شود که چقدر در شناخت اشخاص و افراد ، ضعیف النظر و هرهری مذهب است.
باری، گنجی در خارج از کشور سعی نمود با فرار به جلو، وجهه ای از شخصیت کاذبش را که در افاه عمومی با سیاست گره خورده بود تغییر دهد، تا دیگر مجبور نباشد به سؤالات مکرری که در خصوص زندگی گذشته اش پژواک می شد پاسخگو شود. او بخت خود را با نوشتن سیزده مقاله در این زمینه آزموده بود و می دانست با همه این اوصاف نمی تواند بر حقیقتی که پشت سرش می درخشید پرده کشد. لذا به سمت مسایل تئوریک سویه کرد و ریش در مباحث فلسفی جنباند.....
حالا اکبر گنجی که روزی در زندان اوین ، فلان زندانی بدبخت را به جرم دیر خواندن نماز یا عدم شرکت در نماز جماعت تنبیه کرده بود یکباره زیر همه چیز زد و قرآن را کلام بشری نامید و به یکباره از سجده برخاست.
او اینک معتقد شده بود که وجود امامان شیعه در تاریخ ، برساخته نزاع های خانوادگی بر سر ارث و میراث است آن هم در حالی که سالیان قبل با افتخار خود را فرزند معنوی آیت الهی می نامید که مردم امام اش می خواندند و می دانند.
در فروردین ماه امسال، پالس هایی از داخل کشور به سرویس اطلاعاتی انگلیس رسید که نشان می داد در صحنه اجتماعی ایران تحولاتی در جریان است و مردم در اسارت اقتصادی فلاکت زده و تدبیر مدیران نالایق می کوشند تا راه نجاتی برای خود بیابند. سر جمع این اطلاعات بلافاصله در اختیار کنشگران مسایل ایران قرار گرفت.
ریچارد مانس تحلیلگر ارشد این سازمان ضمن ارائه تحلیل جامع از داده های مذکور نتیجه گرفت که (صدای زنگ انقلاب در ایران از صدای ساعت بیگ بن واضح تر است).
شاید همین جمله باعث گردید تا دستگاه اطلاعاتی انگلیس به زودی پرونده ای را روی میزی در طبقه سوم وزارت خارجه انگلیس بگذارد که در اوراق آن می توانستید هم نشانی از شال سبز ببینید و هم علامتی از عمامه سفید.... روباه پیر به عواملش در ایران دوباره سلام کرد و بر مسیر مذاکره با اپوزیسیون خارج از کشور فرش قرمز انداخت....
(ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه هفدهم بهمن 1388 و ساعت
19:17 |